جادوگر بیکار
تاریخ تولید : ۱۳۸۹ • گروه محصولات داستان٬ گروه سنی ج٬ گروه سنی دخالق اثر: جانی رداری
این یک کتاب معمولی نیست؛ زیرا هر قصه آن دارای سه پایان است. در حقیقت این کتاب وسیله ای است برای بازی کردن...
این یک کتاب معمولی نیست؛ زیرا هر قصه آن دارای سه پایان است. در حقیقت این کتاب وسیله ای است برای بازی کردن...
داستان درباره سه گلدان لادن، نرگس و شعمدانی و سه خانواده است که با زبانی شاعرانه قصه آنها بیان شده است. این کتاب برای گروه سنی «د» و «هـ» انتشار یافته است.
رمان زرد مشکی که برای گروه سنی «د» و «هـ» منتشر شده است داستان درچرخهای به همین نام است و خاطرات و وقایعی که از زبان دوچرخه بیان میشد. هر کدام از این حوادث بخشی از کتاب را شامل میشود و در مجموع ۴۶ بخش را شامل میشود که در ۲۱۵ صفحه آمده است
جوها اهل هر جا که باشد، همیشه یک جور نیست. بعضی وقتها احمق و گاهی باهوش و داناست. گاهی براحتی گول می خورد و گاهی با زیرکی دیگران را فریب می دهد. همین ویژگی اوست که داستانهایش را جذاب و خواندنی کرده است. داستانی که در پایان هر کدام لبخند روی لبها جای میگیرد.
"بزبزک نگاهی کرد این طرفی، نگاهی کرد آن طرفی. فهمید که حسابی تنها شده است. نه از گله خبری بود، نه از صدای نی لبک سمندر. اما او راه روستا را بلد بود تصمیم گرفت برود و خودش را به صاحبش برساند" اما این تازه شروع داستان است. بزبزک قصه ما سر راه برگشتن به روستا ماجراهای عجیب و غریبی بوجود می آورد که خواندنش برای همه جالب است
به طرف من برگشت و با عصبانیت داد کشید: "من مادر بزرگ نیستم!" اگر او مادربزرگ نبود، پس کی بود؟ چرا می گفت مادربزرگ نیستم؟ چرا می گفت باید به خانه برگردد. چرا برایم دردسر درست می کرد؟ مادربزرگ با لحنی جدی گفت:"من ساچیکو هستم و فقط پنج سالمه."
اهل بازار که جلو دکان صف می کشیدند، درخت می گفت:«اَه اَه با این همه شلوغ و شلغ... سرمو کجا بذارم؟» درخت غر میزد و بزی آش می فروخت و همه آش می خوردند؛ اما یک شب...
مترسک تمام شب بیدار بود و فکر می کرد که چرا حیاط خانه ی خانم بهار آن همه با حیاط خانه او فرق دارد.
زید احساس تنهایی و دل شکستگی می کرد. دلش می خواست کودک بود. به سوی پیامبر می دوید و در آغوش او پناه می گرفت. چرا پیامبر از او حمایت نمی کرد؟ مگر او پیامبر نبود؟ مگر حرف او را باور نکرده بود؟ پس چرا تا این حد خونسرد بود؟ شکسته های دل زید سینه اش را می خراشید. خدایا... خدایا...
نسیم به آرامی می وزید و با خود بوی خوش بهار را می آورد. بوی گل و شکوه، و بوی خوش عید نوروز آماده می شدند و چیزهای زیادی درباره آن یاد می گرفتند.