شهر خاکستری

يك مرد سبز به شهري مي رود كه هيچ رنگي ندارد و شهر خاكستري ناميده مي شود. مرد سبز با خود يك گل دارد. ساكنان آن شهر هرگز گلي نديده اند. مرد سبز مي خواهد كه مردم آن گل را دوست بدارند و آن را پرورش دهند. مردم با اين اعتقاد كه تنها آدمهاي سبز مي توانند گل پرورش دهند به گلكاري تن نمي دهند. مرد سبز از شهر مي رود و گل خراب مي شود. اما يك بچه كوچك به گلكاري مي پردازد.