حکایت کوزه گر جوان

• ۱۳۷۲ • داستان, گروه سنی د
فرستادن این نوشتار با نامه فرستادن این نوشتار با نامه چاپ این مطلب چاپ این مطلب

خلاصه کتاب :

در روزگار گذشته، کوزه گری بود به نام استاد فخار که درکارگاهش انواع کاسه و بشقاب و کوزه و… می ساخت و به پیله وران می فروخت. آنها هم ظرفها را به آبادیهای دور و نزدیک برده و می فروختند. ظرفهای ساخت دست او مانند یاقوت می درخشیدند و همین موضوع موجب شهرت او شده بود. یک روز،‌ استاد فخار در یکی از خمره هایش کودکی یافت. مهر آن کودک در دل استاد نشست و او را به فرزندی پذیرفت. بتدریج که کودک بزرگ می شد، هنر و مهارت کوزه گری را از پدرش می آموخت. در آن حوالی، ‌تاجر حریصی بود که می خواست با استاد فخار شریک شود. اما استاد فخار به پیشنهادهای او توجهی نشان نمی داد. با این حال، پیشنهادهای آن تاجر طماع در فرزند جوان او بی تاثیر نبود. روزی استاد به فرزندش گفت: در هر حرفه ای می توان چاق و گنده بود، مانند خمره، اما بوی سرکه و ترشی داد؛ می توان باریک و کوچک هم بود، مانند گلابدان، اما بوی عطر وگلاب داد.فرزند جوان او عمق سخنان استاد را درک نمی کرد و… .

نام کتاب :

حکایت کوزه گر جوان

موضوع :

داستان

گروه سنی :

د

نویسنده :

محمد رضا یوسفی

تصویرگر:

هاشم تقوی

قیمت :

٩٠٠ ریال

قطع کتاب :

١٤×٢١ سانتی متر

تاریخ چاپ اول :

١٣٧٢

نوبت چاپ دوم :

۱۳۷۶

شمارگان چاپ :

٣٥٠٠٠ نسخه

تعداد صفحات :

٣٢ صفحه

شماره شابک :

۴ – ۰۴۸ – ۴۳۲ – ۹۶۴

شماره دیوئی :

ح ۸۵ ی ۶۲ / ۳ فا ۸


Tagged as: