Posts Tagged ‘محمد رضا یوسفی’

سرخ مثل آتش

• تولید شده در سال ۱۳۸۳ • Category: داستان, گروه سنی ه, گروه سنی د

يك روز صبح زود بابا از خواب پريد و با داد و فرياد دستش را در هوا تكان داد و داد زد:"آي دستم! آي دستم! دستم آتش گرفته!" مامان اول باور نكرد. ولي خيلي زود فهميد كه قضيه جدي است و بابا را به بيمارستان رساند. اما عجيب اين بود كه هيچ كدام از دكترها نتوانستند علت سرخ شدن دست بابا را تشخيص دهند. بابا پيش دكتر علفي رفت . او هم چند توصيه كرد و چند جوشانده تجويز كرد ولي هيچ كدام از اينها تاثيري نداشت. دكتر روانشناس هم نتوانست كمكي كند.. فقط وقتي مادربزرگ از سفر برگشت فهميد كه چه بايد بكند و چگونه آتش دست بابا را خاموش كند.داستان فوق به همراه چند داستان ديگر از نگاه و زبان كودكان و نوجوانان روايت شده است.




کارگاه داستان

• تولید شده در سال ۱۳۸۳ • Category: آموزشی, گروه سنی و

آدمي ناگزير است به برخي از نيازهاي خويش پاسخ گويد. يكي از اين نيازها تفسير خويشتن و جهان پيرامون در قالب كلام است. انگيزه نوشتن به گونه‌هاي متفاوت متجلي مي‌گردد. داستان و داستان‌نويسي پديده‌اي است در عرصه هنر و ادب كه با همه پيچيدگي‌ها و فراز و نشيب‌هاي تاريخي خود، در بسياري از زمينه‌ها، عناصر تشكيل دهنده، و رمز و رازهاي آن بر صاحبنظران و منتقدان پوشيده نيست. موضوع كتاب حاضر، ويژگي‌هاي عناصر تشكيل دهنده يك داستان و شكل به كارگيري آن عناصر گوناگون در هنر داستان‌نويسي است. محتواي كتاب نيز حاصل شناخت و تجربه نويسنده است در پاسخ به نياز دوستداران هنرداستان‌نويسي.




یک وجب از آسمان

• تولید شده در سال ۱۳۷۶ • Category: داستان, گروه سنی ه, گروه سنی د

عاليجناب آقاي پول شکمش را جلو داد و با صداي کلفت به خانم پول گفت: ما از مال دنيا چيزي کم نداريم. زمين، باغ، ويلا، خانه، ماشين و همه چيز ... فقط مانده که چند هکتار از آسمان را صاحب بشويم. با موافقت خانم پول، قرار شد چند هکتار از آسمان را بخرند تا زندگيشان هم پر از شادي شود. براي اين کار، مثل هر کار ديگري، اول بايد به بنگاهها تلفن بزنند و در اين مورد، اولين انتخاب، بنگاه مسکن شادي است. مسئول بنگاه شادي که از شنيدن درخواست آقاي پول چشمهايش گرد شده بود، براي اينکه مشتري خود را از دست ندهد، با عجله دفترهاي خود را ورق زد و سرانجام در يکي از آنها چشمش به يک فروشنده آسمان افتادکه زير نام او نوشته شده بود: يک وجب از آسمان به فروش مي رسد. به اين ترتيب بود که پروژه خريد آسمان شروع شد.




ستاره کوچولو

• تولید شده در سال ۱۳۷۴ • Category: داستان, گروه سنی ب

يك شب در آسمان ستاره اي كوچولو، به كوچكي يك دانه مرواريد، به دنيا آمد. او از بقيه ستاره ها شنيد كه هر آدمي كه روي زمين زندگي مي كند يك ستاره دارد. اما خودش نمي دانست كه ستاره چه كسي است. سرانجام تصميم گرفت به زمين برود و ببيند ستاره چه كسي است. دراين سفر به افراد مختلفي برخورد مي كند، ولي ستاره هيچ كدام از آنها نيست. بالاخره به خانه پير زني مي رسد و درآنجا ... .




شالیزار سبز

• تولید شده در سال ۱۳۷۴ • Category: داستان, گروه سنی ج, گروه سنی د

صنوبر و مادرش گل بانو از خانه بيرون آمدند و به طرف شاليزار راه افتادند. پدرش مشغول درست كردن مرزهاي مزرعه بود و برادرش زمين را شخم مي زد. آن سال گل بانو نمي توانست در شاليزار بخوبي كار كند،‌ زيرا بچه اي در شكم داشت. با اين حال، شرايط كار گروهي در شاليزارها به گونه اي بود كه گل بانو نمي توانست اززيركار شانه خالي كند. در اينجا بود كه صنوبر كوچك به كمك مادر آمد و جاي او را در گروه زنان تلاشگر در شاليزار گرفت و ... .




قالیچه بته گلی

• تولید شده در سال ۱۳۷۳ • Category: داستان, گروه سنی ج

ننه جيران را همه مي شناختند، بهترين قاليباف دهكده كه هر قالي مي بافت،‌ مشتريهاي فراوان داشت. از پنج دخترش،‌ فقط بته گلي پيش او مانده بود و بقيه شوهر كرده بودند. همه شوق و ذوق ننه جيران اين بود كه دختر كوچكش درس بخواند و معلم بشود. اما بته گلي و عروسكهايش دلشان مي خواست ازننه جيران قاليبافي ياد بگيرند. يك روز معلم كاردستي به بته گلي گفت كه قاليبافي بهترين هنر ايراني است و او بايد اين هنر را به ديگر بچه ها ياد بدهد. از آن روز به بعد... .




لانه گنجشک کوچولو

• تولید شده در سال ۱۳۷۳ • Category: داستان, گروه سنی ب, گروه سنی الف

گنجشك كوچولو نمي توانست درست پرواز كند، فقط جست و خيز مي كرد. وقتي هم مي رفت بازي، تا گرسنه اش نمي شد به لانه برنمي گشت. يك روز بهاري، با يك خرگوش كوچك همبازي شد و پشت او سوار شد و خرگوش هم بسرعت دويد تا به يك مزرعه رسيدند. موقع برگشتن، گنجشك كوچولو نتوانست راه لانه اش را پيدا كند. با ناراحتي به راه افتاد تا اينكه به يك گاري رسيد كه چرخش در چاله اي گير كرده بود و... .




سرزمین آبی

• تولید شده در سال ۱۳۷۳ • Category: داستان, گروه سنی ه, گروه سنی د

سعيد و ديگر بچه ها وقتي كشتي بزرگ كره اي را ديدند قايقهايشان را به آب انداختند و با سرعت شروع به پارو زدن كردند. آنها قايقهاي خود را پر از سيب زميني، پياز، تخم مرغ و... كرده بودند تا آنها را در ازاي اشياي ديگري با ملوانان كشتي مبادله كنند. بعضي وقتها هم ملوانان سعي مي كردند اشياي بچه هاي بندر را بگيرند ولي در عوض هيچ چيز به آنها ندهند؛‌ مثل اين بار كه ملواني كيسه پياز و سبد انگور را با طناب بالا كشيد،‌ اما رفت و ديگر لب كشتي پيدايش نشد. سعيد هم بچه اي نبود كه اجازه دهد يك ملوان خارجي كلاه سرش بگذارد. او طناب كشتي را به چنگ گرفت و همان طور كه از نخل بالا مي رفت، از كشتي بالا رفت و… .




قصه گل بو و گل رو

• تولید شده در سال ۱۳۷۳ • Category: داستان, گروه سنی ج

دختري بود به اسم گل بو و دختري هم بود به اسم گل رو. آنها با هم همسايه بودند. يك روز كه با هم بازي مي كردند، گل رو متوجه شد كه دستهاي گل بو خيلي بوي عطر مي دهد. چندبار دستهاي او را بو كرد و آنگاه اشك در چشمهايش جمع شد و بازي آنها به هم خورد. وقتي گل بو دليل گرية‌ دوستش را پرسيد، گل رو به او گفت كه دلش مي خواهد عطر دستهاي دوستش را داشته باشد و از دوستش خواست كه دستهايشان را با هم عوض كنند! داستان زيباي كتاب با تصاوير شاد و زيبايي نيز همراه شده است.




چه اسم قشنگی، ستاره!

• تولید شده در سال ۱۳۷۳ • Category: داستان, گروه سنی ب, گروه سنی الف

ننه نرگس در خانه ‌كوچك خود زندگي مي كرد. شبها به آسمان پر ستاره نگاه مي كرد و به آنها مي گفت: خانم خانمها! نقره نشانها! قل و قل و قل بياييد پايين، از آن بالاها! دل من آب شد،‌ اينقدر مرا نكنيد تماشا! اما ستاره ها همان طور ننه نرگس را تماشا مي كردند و هيچ كدام از آنها پايين نمي آمدند. يك شب، ننه نرگس زود به رختخواب رفت و يادش رفت جارو و خاك انداز را به پستو ببرد. جارو و خاك انداز كه از آن همه روشنايي در حياط نمي توانستند بخوابند، تصميم گرفتند به آسمان رفته و شيشه خرده هاي روشن آن را جارو كنند....